::::دفتر عشق::::

عاشقانه ها و دلتنگی هایم

 
این چشمها
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱
 

می گفت با غرور
 این چشمها که ریخته در چشم های تو
 گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
 رنج سیاه را
 این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
 خون ثواب را
 کرده روانه در رگ روح تباه تو
 این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
 این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ
 از برگ های سبز که در آبها دوند
از قطره های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
 از بود از نبود
 از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
 زیباترند ، نیست ؟
 من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
 برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
 گفتم
دریغ و درد
 کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
 کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
 تک خال شعر مرا
گویم ‚ کدام یک ؟
 این چشمهای تو
 این شعرهای من

 

                        نصرت رحمانی

************************

اینجا از همه دوستان که نظر میدهند سپاسگزاری میکنم

و دوستانی که علاقه دارند مطلب در این وبلاگ درج کنند میتونند مطلبشون رو به ایمیل زیر ارسال کنند با نام خود دوستان اشتراک گذاشته خواهد شد...

با سپاس


 
 
وجود تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠
 

زندگی یعنی همین امروز همین حالا

یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

زندگی یعنی نگاه تو

کوک کردن قلبم با صدای تو

دل دادن به آهنگ دل پاکت

سرور و عشق در فضایی ساکت

زندگی یعنی همین دم

که از دلتنگم

می دانی

از این حسم عشق را می خوانی

زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

در این وادی پست و ناهنجار تو در تو


 
 
می ترسم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

من از این تنهایی

از این که دیر می آیی

از این که روزی به من بگویی

تو به من نمی آیی

می ترسم....

چرا نمی دانی تو

چگونه بی تو زمان میگذرد

بارها این را از خودم می پرسم

من می ترسم...می ترسم...


 
 
در کجا نشسته ایی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

نمیدانم کجایی

در وجودم نهفته شدی...

در بین دستانم...

در قلبم...

در گوشه چشمانم...

در آسمان ایمانم...

 

در کجا نشسته ایی

کنار ساحل آرامش من

آنجا که تپش قلبم به شماره میفتد

شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام مینیشیند

 

کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق میشوی

در بی خوابی هایم

در شبهایه بی قراریم...

در متن تمام تنهاییم

چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب

 

تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ایی

در زیر پوست من

چه لطیف میجهی...

تو در فراسوی هر زمان

در هر جای این مکان

با منی...

طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار

تو خود منی...


 
 
آسمان بی تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
 

عاشقانه هایم را سرودم

و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند...

اینجا شب من طولانی است...

باور کرده ام دیگر بی تو حتی آسمان هم آبی نیست...


 
 
می نویسم بدون تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
 

مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم


 
 
رنگ زیبای ساحل
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

مرده شور آن چشمانت را ببرند
که از این همه آبی دریا
فقط لکه های نفتش را پذیرا شده است...
مرده شور آن نگاه هایت را ببرند
که از این همه شوری دریا
تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خویش گرفته است
آخ که من پشت پلک هایت چقدر منتظر میماندم
تا باز لحظه ایی در نگاهت بنشینم
من در پی نگاه تو میدویدم و تو از من دریغ میکردی
مرده شور خجالت نگاهت را ببرند
که من محو نگاهت می شدم
بی اختیار ،با تمام وجود
مرده شور آن همه ناز که از طبعت به ارث برده ایی انگار
برای دل من تصویری زیبا تر از خنده های شکلاتی تو نبود
رنگ زیبای ساحل در وجودت پیداست
کاش در سکوت بین ما لرزشی میشد
کاش فاصله نگاه مان به بازدم نفس هایمان میرسید
به جایی به نزدیکترین جای این گره
مرده شور خودت را ببرند
با این که می دانی دلم برایت تنگ می شود...
با این که می دانی دوستت دارم...


 
 
نگاه تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

من به تو خیره شدم
من به تو مات دوختم
من که از نگاهت در میان تنهاییم سوختم
از طپش تنهایی سکوتم بر تو خیره شدم
آن زمان که تو را از بر خواندم
در ذهنت تیره شدم
به شکل خاکستری شعرهایم در نگاهت کیش شدم
در نفسهایت گم شدم
من که در هر ثانیه با تو ثبت شدم
کنون در بادم
مثل شعله ای در باد بی یادم
من تو را از بر می خوانم
و در شعرم تو را یاس می نامم
در نگاهت ردپایی از عشق درک کردم
در گرمای آغوشت لذت یکی شدن را لمس کردم
در حضور دردم حضورت را حس کردم
همین لحظه بود که حرف دلم را از تو سرشار کردم
در لبخند تو امید به زندگی طلوع کرد
همانند آفتابی در تاریکی و بغض سرد
چه کودکانه دستانت را فشردم
و چه زود باورم را به تو سپردم
چه پیمان قشنگی است وقتی دل ها اصل اند نه فکر منطق بشری
من گویا در رویاها هستم
اما بگذار که عمرم اینگونه شود سپری
افسوس زمان در گذر است
لحظه ای رسیده است
از نوع حقیقت تلخ بیداری
از نوع جدایی اجباری
از نوع حسرت ها
فرصتی ازفاصله ها
زمانی به شکل خاطره ها
به دیروز خیره می شوی
تکرارش می کنی
این تکرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
این فاصله قدرت شکستن عهد ما را ندارد
حال بگو به آسمان و ستارگان
بگو به فال گیر تا می تواند در فال ما جدایی بکارد
بگو تا می تواند بین ما فاصله ببارد
اما این دوری طاقت شکستن عهد ما را ندارد
دیروز را از بر کن
امروز را لمسم کن
که فردایی اگر ببینم در کنار توست
که فرداها همه در یاد و نگاه توست


 
 
ای کاش
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
 

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...


 
 
دریچه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦
 

قدم در وادی عشقت نهادم
شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی


به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری


ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من


شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز...


تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی؟


 
 
گره
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
 

یک گره در پای من از عشق تو
یک گره بر قلب من از هجر تو

این گره ها را تو بخشیدی به من
تو مرا انداختی در این گره

باید از دولتسرای عشق تو
واکنم این بندهای پرگره

یا بپرسم از تو ای گم گشته ام
هیچ می دانی که ماندم در گره

کاش کور می شد دوچشمم آن دمی
که نگاهت روی آن می خورد گره


 
 
شباهت(به مناسبت سال جدید)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

اول سلام به همه شما همراهان وبلاگ خودتون

پیشاپیش عید نوروز رو بهتون تبریک میگم واستون سلامتی و سربلندی آرزو میکنم 

سبز باشید و خرم

*********

سر آمد یک شب تنهای دیگر
سپیده سر زد و فردای دیگر
به ایوانم نشسته یک کبوتر
به گلدانم گل زیبای دیگر

دوباره روز جاری مثل شبنم
و ذره های نور و کار و کوشش
در این صبح بهاری تازه تر شد
صدای پای بازی های خواهش

نسیم معرفت در کوچه پیچید
چناری می تکانَد شاخه ها را
و احساسی که شاید زندگانی ست
نوازش می کند پروانه ها را

به روی سَردَرِ یک خانه دیدم
هزاران مورچه مشغول کارند

بیارند و بذارند و بپاشند
بگیرند و بیارایند، بکارند

طراوت می چکد از تکه ابری
گل سرخی روان در جوی آب است
خدا می داند در دست که بوده؟
شب پیش و کنون بر روی آب است

زدم از دست تو فریاد آخر
مرا دیوانه کردی ای تو جاری
میان دفتر و شعر و کتابم
دلم بیچاره شد از بی قراری

چه باید سر کنم با روزِ دیگر
چه سازم با عبور لحظه هایم
در این صبح بهاری مانده ام من
کنار بلبلان بی صدایم

دگر من فرصت بودن ندارم
کسی حرف دل من را نفهمید
شدم مانند آن گل که زمانه
شبی از ساقه شادی مرا چید

به جوی سرنوشت خود روانم
شبیه نقشه ای نقشِ بر آبم
خدا می داند از خوابی که دیدم
شب پیش و کنون بر روی آبم
...



 
 
برو !
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

دوباره پشت پنجره...
هجوم بغض حنجره...

دوباره نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

برای تو نوشته ام...
و با غمی سرشته ام...

جواب نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

و اشک بیصدای من...
و عشق تو به پای من...

نگاه من ، نگاه تو...
تروخدا...برو ! برو !

و شاخه های زرد غم...
کنار من به پیچ و خم...

هوای بوسه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

ستاره های آرزو...
دوباره گرم گفتگو...

صدای من ، صدای تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره بوی نسترن...
و ساعت حزین من...

و دست آشنای تو...
تروخدا...برو ! برو !

و پیچک شکسته ام...
و سایه های خسته ام...

سکوت من ، سکوت تو...
تروخدا...برو ! برو !

و آسمان ِ راز من...
و آخرین نیاز من ...

دوباره ردّ پای تو...
تروخدا...برو ! برو !

به اشک من نظر نکن...
نگاه ِ پشت سر نکن...

که مُردم از فراق تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره نه ! به من نگو!
از این مسیر روبه رو ...

دیر نشده برای تو...
تروخدا...برو ! برو !
...


 
 
حالا ببین
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

ای حرارت بخش این قلب تهی
سردی جان مرا نظاره کن
نامه های خسته ام را پس بده
یا که بنشین و به خلوت پاره کن

آسمان بخت من خالی تر است
چشم خود را در شبم ستاره کن
تو برای لحظه ی سخت وداع
با نگاه خود به من اشاره کن

می روم پاییز را باور کنم
دور از چشم حسودان زمین
یار با دستان رنگین غروب
چشم بر هم می نهم ، حالا ببین !
...
در میان شعر هایم می روم
رو به پایانی که آغاز من است
آرزوهایم نیستند دور و برم
مرگ شیرین تر ز آواز من است

می دهم اندیشه هایم را به خاک
خاک می داند که خاکی بوده ام
غربت و تنهایی و عشق تو بود
ورنه من کی از تو شاکی بوده ام !؟

خاک باور می کند قلب مرا
خانه پر می گردد از غوغای مرگ
آه ! ای دستان زمستان و غروب
من کنون آماده ام تا پای مرگ


 
 
تو و من
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

سرمای زمستان و گرمای دستان تو
صدای باران و نگاه پاک تو
و شروع آرزوها
من و تنهایی و هر شب یاد تو

من و تو و ستاره ها
باد سرد و چشمان ناب تو
شروع مرگ آرزوها
من و بیداری و هر شب خواب تو

پارگی اجباری قفل دستان ما
شوق دیدن لبخند زیبای تو
تو در رویای بی من
و من هر لحظه در غم سودای تو

من و یک صفحه بی روح
تنها کنار تنهایی و تکرار یاد تو
شکسته و بی فردا خفتن همه آرزوها
جز آرزوی همیشه بیدار دیدار یاد تو

من منتظر و سکوت سرد تو
جواب رفتن تو و اشک های بی پناه من
آهنگ باران و بغض دوباره
حس تلخ جدای و قلب بی گناه من

آخر این صفحه نوشتم از یاد تو
راه ما جدا. این راه تو، این راه من
آبی دریا،صدای باران تقدیم به فرداهای تو
ترس من از غم تو، ترس تو از آه من


 
 
تا دوباره
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
 

هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد


من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه


این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو


این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو


می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود


این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش


این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن


 
 
حسرت یک نگاه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
 

زمین، آسمان، قلم، دفتر، ماه،
دلتنگی، بی ریا، بی جان، عشق، روشنی
لحظه ها، زندگی، تیرگی،  یک وداع
حادثه، عاشقی، یک تپش، یک صدا
جیره ها، بینوا، یک جفا، یک وفا
لاله ها، دل ریا، در خفا، یک ندا
بیم و ترس، هول و هوش
کوچه ها، جاده ها، یک سفر
راه عشق، بی ثمر
دیده ها بی فروغ
سینه ها بی صفا
آب و غم، نان و سنگ
یک زبان، یک صدا
دین و دل، جان و روح
یک فروغ، یک سحر، یک غروب
آه من، ناله ها
من،تو،فاصله بین ما
عشق یک طرفه،حرفه تو یک دنیا
درد من،حرف من
سوز باد،رنگ زرد
یک گوشی،ضجه یک مرد
شب،اشک و یاد تو
دست من،دلتنگی و جمله نرو
خواهش،باور،لحظه دیدار
غم تو ومن هر شب بیدار
تو و جاده،
شور تو، باله ها
رقص و مرگ یک هوار:
های و های
های و های
مرده ها، روزه ها، یک اتم، یک فضا
سایه ها، سایه ها
پس ز پیش، پیش جدا
من ز تو، تو جدا
من اسیر، تو رها
واژه ها بی صفا
واژه ها بی دوا
دل غریب
دل نحیف
نبض ها بی صدا
قلب ها بی صدا
زندگی بی صدا...
من و حسرت یک نگاه
روزو شب آه و آه
آه و آه

******************

با تشکر از همه دوستانی که نظر هاشون رو میگن و مرسی از ابراز احساستون

واسه همه شما دلی شاد آرزو می کنم


 
 
نیمکت خاطره ها
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
 

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم
سکوت می نوازد
و درخت شاهد باران عشقم
با ترانه باد می خواند
دستم گم کرده راهش را
بی جهت در جیبم می خزد

پاهایم سنگین اند
بار غمی به دوش دارم
با هر گامم
زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
و اشک هایم را پشت سر می گذارم

در بدنم جریان دارد حضورش
اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست
با خودم می گویم
به کجا می روم
آن چه اینجا می جویم چیست؟
در فکر هستم
من و او اینجا و ناگهان
با هق هقم دیگر نواختنی نیست

هوا سرد است تنها میگریم
به یاد شبی که با او خندیدم
آه من در کنار او و حضورش
عاشقانه زیر باران رقصیدم
و عطر نابش را بوییدم
خندیدم...
از غم چشمهایش رنجیدم...
همه را پوستم گواه می دهد...

عاشقانه،بی ترس،بی لرز
زیر بوسه های آسمان
دست هایم را گرفت
محو گرمای وجودش بودم که
در دلم عشقی جاویدان را نوشت

جلوی این نیمکت
به درخت شاهد چشم می دوزم
تنهایم  اما امروز...
تکرار میکنم بودنش را
و از نبودنش این جا تنها می سوزم

باد سردی می وزد
دست هایم گم می شوند در جیبم
تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم
چشم های خیسم را می بندم


 
 
یکشنبه پاییزی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥
 

در دست های زرد پاییز
انگار باران بود و چشمهای من
وقتی که چشمم گریه می خواست
اما نگاهم دل خوش بود به دیدارت
من بی محابا می دویدم
از سایه ی شب می پریدم

خط می کشیدم روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار
یکشنبه ی پاییزی و زرد
یاد آور تنهایی و درد

ساعت که می چرخید و می گفت
او رفت و دیگر تو را یاد هم نمی کند
گفتم که از عشقش دست نکشم
دلم هوای دیدارمی کند هر لحظه
این گونه دلم قصه را آغاز می کند باز
وچشمان می رقصد با سوز این ساز


رحمی ندارد باد پاییز
من ، تو ،نگاهی سوی جالیز
باران که شست از روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار


 
 
هر چند
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
 

دیریست دلم مرده
در مسجد چشمانت
برخیز به مهمانی
با خنده پنهانت

دیریست که من بی تو
یک مرده بیجانم
در خلوت و تنهایی
بی تاب و پریشانم

دیریست که پروانه
لبخند نزد بر یاس
گنجشک نمی خواند
بر شکوفه گیلاس

دیریست که در سینه
یک ستاره می سوزد

دیدگان غمگین را
در راه تو می دوزد

دیریست که در کوچه
جا پای تو پیدا نیست
پاییز و بهارش را
چشمی به تماشا نیست

من در خم این کوچه
یک بنفشه می کارم
بگذار که این گل را
در دست تو بگذارم

بگذار شبم با تو
با نور بیامیزد
بگذار که دست من
بر گردنت آویزد

ای رفته سفر بر گرد!
این خواهش بیجا نیست

هرچند تو دیگر تمنای من را نمیشنوی

یا شاید...


 
 
کاش می شد
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
 

کاش می شد
برهم از خوابت
رستن از تو
مرگ است
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
نکند مهتاب بخوابد امشب
کاش می شد
برهم از خوابت
خواب تو
دره وهم آلود سکوتی است
که در آن قلب سردم
می پوسد
و همه هستی من
از بد این حادثه ها
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
و سراغت را از تن
هر واهه ای از این امشب می گیرم
وتو را همچون یک ریشه ی داغ
ای که سیراب از این بد درد عطش
می جویم
آه ناگزیرم که تو را در پس هر شعر
بخوانم و بخوانم«درمان!»
شعر من بیمار است
کاش می شد برهم از خوابت


 
 
دروغ
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
 

باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده

باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی

باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست

باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی

خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی که از دروغ
عشق را بر هم زده

باز باران دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟
  


 
 
نسیم بود یا یک خیال
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱
 

و او...

وآن آفتاب سیاه بود که همه روشنایی ها را سیاه کرد.

و سیاهی روی قلبم را سیاه تر

با قدم هایش آمد به طرفم...نسیمی آمد طرفم

پروانه بودم.پروانه بودم توی خیال خودم

نسیم دست مرا گرفت و برد جایی...جایی که تا اون وقت ندیده بودم...

به دنیایه عاشقان...

آری من عاشق شدم...عاشق نسیم...من اسمش گذاشتم مهسا...

نسیمی که به راحتی من رو به این در و آن در می کشید...

آزاد شده بودم.دستهایم را باز کرده بودم و در آغوش نسیم جای گرفته بودم.

نسیم من رو به اوج آسمون ها برده بود و پرواز کردن رو به من می آموخت...

آری نسیم لذت پرواز کردن رو به من می آموخت

توی اوج پرواز در آغوش گرم نسیم...ناگهان رعدی زد...

 رعد بالهایم شکست و من رو از نسیم جدا کرد...

من با بالی شکسته پرت به اعماق دریاها

ولی نسیم آه ...

نسیم همان طور بالا ماند و پرواز کرد.بدون نگاهی به پایین

انگار که دنبال من نمی گشت...

شاید باری شده بودم روی دوشش...

شاید هم دروغ گفت که نسیم هست...

پس چرا شبیه به نسیم بود؟

ولی نسیم بود من باورش کردم

شاید خواب بود....

پس چرا دستهایم هنوز گرم است؟


 
 
کودکانه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

روی احساس لطیفم پا نذار
طعنه بر بی خوابی های من نزن
من فرامین خدایم را چنان از بر شدم
گوئیا یک دشت نیلوفر شدم
هر کجا دیدی کمی متروکه است
گل بکار و بر کبوتر ها بخند
رنگ زرد باد پاییزی نشو
پیچکی را روی شب هایت ببر
نو گل احساس خود را هدیه کن
چون جواهر بر صدای باد مست
با نسیم تا پای شب بو ها برو
ضربه ای بر خاطرات بد بزن
گاهی از روی صداقت خنده کن
یا بده بر برگ خشکی رنگ سبز
پا به روی خاک نمناکی گذار
پایکوبان در دل صحرا بچرخ
سر بده آواز مستی را دمی
که ستاره می درخشد بر لبت
نامه های عاشقانه را بخوان
شب به روی پشت بام خانه ات
در زمستان برف ها را لمس کن
کودک دل را به بازی ها ببر
آب را بوسه هایت نوش کن
شعرهایت را به مهمانی ببر
بر بخار شیشه ها قلبی بکش
گاهگاهی هم نگه بر پشت سر
آفتاب ظهر را تسبیح کن
یا برایش کرم شبتابی ببر
زیر باران بوسه بر یاسی بزن
دزدکی در مشت خود رویا ببر
گوش کن از کوه می اید صدا
مرد چوپان باز در نی می دمد
یک شبی تا می شوی مهمان من
طعنه بر بی خوابی های من نزن
کودکانه دست در دستم گذار
من شبیه دشتی از نیلوفرم
روی احساس لطیفم پا نذار

*****************

با سلام یه توضیح کوچیک بدم

اگه تا امروز ننوشتم و وبلاگ به روز نشده بود چون دل نوشتن نداشتم اما باز ...آه باز

از همه دوستانی که تو این مدت بهم سر زدن و بهشون سر نزدم عذر میخوام لینک همه شما دوستان رو میزارم

عشق هایتان رویایی با طعم حقیقت


 
 
نامه های نخوانده برای فردا...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...

 اینجا


 
 
بیگانه با دل
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
 

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟


 
 
یادت همیشه سبز
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
 

هر شب
وقتی که آخرین عابر هم
از کوچه پس کوچه های شهر
به خانه می خزد
و آخرین چراغ هم خاموش می شود
یاد تو
زیر پوست تنم
جوانه می زند
و خاطرت مرا
سر سبز می کند
چنان بی تاب می شوم
که دلم
برای لحظه ای دیدار
بی صبر و بی قرار
گوش کن
تیک تاک ساعت
آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد
چه بی درنگ می ایند
و چه پر شتاب می روند
می ایند
تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند
و می روند
تا ذره ذره
گرمی این آتش افتاده به جانم را
با خود ببرند
چه خیال باطلی
چه سعی بیهوده ای
از این همه کوشش بی حاصل
چرا خسته نمی شوند؟
یادت همیشه سبز


 
 
بی تو غروب
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

و غروب چه تماشائیست
و صدایی که نهانیست
این جا همه چیز هست
حرف های خودمانی ست
*
یک پرنده در قفس هست
بغض و فریادو نفس هست
خواهشی در قعر زندان
آرزوهایی عبث هست
*
یک امید سردو خاموش
ساعت بی حسّ و بی هوش
انتظار و سنگ و دیوار
رفته ام از خود فراموش
*
گریه و تنهایی و خواب
عکس تو در حجم یک قاب
ضربه های قلب بی تاب
باز هم آئینه و آب
*
خاطرات رو سپیدت
عطر دستان نجیبت

*
باز هم تکرارو تکرار
زندگی مرغی گرفتار
پنجره همپای مهتاب
نور می پاشد به دیوار
*
شمع می سوزد ز هجرت
دل اسیر فکرو ذکرت
گل به گلدان سر فرو برد
خم شده از بار عشقت
*
تو پرنده ای غریبی
تو سکوتی آهنینی
جای تو اما چه خالی
در غروبی اینچنینی
... 


 
 
بی خوابی 13(تا پریشانی)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

سلامی به عشق
سلامی به انتظار
سلامی به باران چشمان یار
به بودن، نبودن، سکوت
به دشت تب آلوده بی قرار
*
کجایید خواب های پریشان من
که من ماندم و درد دوری یار
...
ندارم کنون جز شب و پنجره
برای رهایی رهی جز فرار
*
بیا باز کن پنجره های این خانه را
که شاید ببینم گهی سرو وگاهی چنار
*
و شاید بیاید از آن دورها
صدای خوش بلبلی یا که سار

*
کنون من همانم که روزی تو را
نشستم به پای وفا داری و انتظار
*
تو آن دور دست و من اینجا فقط
کنار دو خط شعر و یک شمع تار
*
نگفتی که آهم بگیرد تو را
تو ای نازنین دلبر و دلشکار
*
نگفتی که اشکم شود آتشی
بسوزاندم در شب تیره تار
*
نگفتی که دستی بیاید ز بام غرور
بچیند گل خنده های بهار
*
...
کجایید خواب های پریشان من؟


 
 
بی خوابی11(هیچ کس)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

هیچ کس آن جا نبود!
آن جا نبود!
خوب دیدم، ماه هم پیدا نبود!
گوش دادم، باد هم آن جا نبود!
سایه ای یا تکیه گاهی، آن طرف ترها نبود!
آب نبود!
سراب بود!
زندگی مانند من در خواب بود!
خواب دیدم
صورتم در اینه
صورتم در اینه
اما چرا زیبا نبود؟
پیر گشتم ، پیر گشتم
نه!
دگر رویا نبود!
عشق تو زد تیشه ای بر ریشه ام

آن شبی که هیچ کس آن جا نبود!


 
 
جمعه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

چتر چنار بسته شد!
پرنده پر کشید و رفت...
به چشمک ستاره ها
شاپرکی پرید و رفت...
...
و من دوباره می دوم
کنار ردّ پای تو ...
هر چه شتاب می کنم !
نمی رسم به پای تو...
...
به قله های معرفت
به آسمان رسیده ای!
شبیه سیب قصه ها
مرا ز شاخه چیده ای!
...
سبکتر از سکوت شب
دلت زلال آرزو ...
هزار دفعه گفته ام !
چه پشت سر ، چه روبه رو!
...
کنار پیچ حادثه ...
شبی که گنگ و مبهم است!
تو می رسی به کهکشان!
زمین برای تو کم است!
...
هزار ، شنبه دست تو
نمی رسد به دست من
دوشنبه های منتظر
که می دهد شکست ِ من
...
سه شنبه های بعد ِ تو
دلم ستاره می شود!
برای حسّ بودنت ...
بگو چه چاره می شود؟
...

شبی بیا ز من بگیر...
خطوط این ادامه را ...
تمام هفته یک طرف!
غم غروب جمعه را ...


 
 
معرفت
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

شاید این دست
که از آن من است
روزی از خاک برون آمده
بر دامن تو چنگ زند
*
شاید آن دست
که از آن تو است
روی این دست برون
آمده از خاک
سه تا سنگ زند
*
سنگ اول
گل باران تب است
که به یک شیشه نمناک زند
*
سنگ دوم
شرر حادثه است

که به این صحنه غمناک زند
*
سنگ سوم
پاسخ معرفت است
که بر آن
دست برون آمده از خاک زند


 
 
بی خوابی(جواب سوال من)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

تنهام و اتاق تاریک ...

چشمام باز بهانه دارند باز تر شدند سکوت سنگینی هوا رو پر کرده...

بغض نفس کشیدن رو واسم سخت کرده...

چشمام رو می بندم اشکام آروم رو صورتم میاد پایین...

یادت تمام وجودم رو گرفته...

پشته هر تبسم زیبات...پشته هر گرمایه دستات...

سوال های بی جواب می زارم....

اما جواب تو به من...

اشک،سکوت،تنهایی و ...

و هیچی هر چی هست تو می دونی


 
 
بی خوابی 7(شبانه)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

یک لیوان آب
چند قرص
همه را چشم بسته سر می کشم
دمر می خوابم
هنوز هم چشمانم بسته است
توی دلم می شمرم
یک ..دو ..سه ...چهار ....
آخ
لبم را آرام گاز می گیرم
بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر می کند
همه جا تاریک است
صدایی مدام در درونم می گوید :
چشمهایت را ببند.
باز نکن
به هیچ چیز فکر نکن
آرام باش.
حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد
پر می شوم از یک حس ِ غریب
پلک هایم می جنبد
: باز نکن
خوبه ..خوبه ...
با خودم می گویم اینبار خواب نیست
آه ..
پس هستی
...
می خواهم حرف بزنم
آرام لبانم را می گشایم
: دلم می خواهد راه برویم
در دل ِ یک طبیعت بکر
جایی پر از برف شاید
من بدوم
و رد پاهایم
از تو دور شوند
تو دستهایت را باز کنی
و من باز هم بدوم
و آغوش گرمت
پناهم دهد ...
 
سکوت ...
سکوت ...
سکوت ...
...
دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم
تلاش می کنم بخوابم
مرا ببوس
نوازش گرم دست خیالی ِ تو
و
لالایی سکوت شب
برای آسوده خوابیدن کافیست
شب بخیر آسمان من


 
 
بی خوابی 4(من دلم تنگ می شود)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند

دلم برای تو تنگ می شود

برای این "توهم" دلم تنگ می شود

 


 
 
دستی میان دست
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

دستی به روی شانه ات،
‫دست دیگری گرم میان یکی دست،
‫آن دست دیگر, قفلی به کمرگاه قفل
‫سرها به موازات هم،
‫نگاه در نگاه.
‫نفس ها کشدار و هم زمان.
‫قدم ها با هم و نیم نیم ،
‫در جا و در هم
، دور.
‫دم
،بازدم
‫باز , دم
،بازدم، دم
‫زمین به گرد خورشید می گردد
‫و خورشید به گرد تو و من , ما
‫به گاه شعر گاه.
‫عین شین قاف،
‫کلام می شود
‫و روز و شب پیدا و نا پیدا , گم.
‫شماره لحظه های از تو گفتن است
‫و باقی لحظه ها , انتظار.
‫تا شعر دیگری بروید
‫ و دستی میان دست
‫و دستی به روی شانه ای

=============================

به یاد لحظه هایی آسمانی ام...تقدیم به تو مهسام 


 
 
بنفشه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

دلم یک دشت بنفشه می خواهد.
‫و یک اسمان رهایی.
‫یک دشت بنفشه،
‫بنفشه،
‫بنفش.
‫هیچ وقت ساز من کوک نبوده در بنفش.
‫ولی حالا من بنفش را خوب می فهمم.
‫بنفش رنگ غربت است.
‫اما نه غربت غریب
‫بنفش نوعی غربت غریبگی در خانه است.
‫که غریب تر از غریبی است.
‫زرد بپاش آسمان...

=========================

می نویسم واست مهسام شاید خواب به چشمام دعوت بشه


 
 
بی خوابی 3
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

در کنار باغچه به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم

نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است

یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه...

سکوت را صدای جیرجیرک می شکند

گویا او هم بی خواب است امشب

چیزی در من مرا به این حال می خواهد

من گناهکارم  که دوری از چشمان زیبایت شکنجه من شده

و چه سخت شکنجه ایست مهسا...

چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام...

به زمان قسم گلم که باور مرگ برای من راحت تر از دوری توست..

امشب چقدر من و شب و این جیرجیرک تنهاییم...

جیرجیرک با صدایش می گوید تنهاست

شب با خلوتش...

من با اشک هایم ...


 
 
بی خوابی 2
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

باز شب شده و باز من

باز چشمای خیسم  باز حرفام

باز یادت باز دستات باز اشکام

باز چشمات باز دوری...

تو بگو که می خندی...

آروم آروم اشکام دارن می ریزن

نوشته هام رو برگ محو میشن

تو خوب میدونی حالمو

تو نمی تونی انکار احساسمو

 تا می تانی بگو نمی دونی

بگو عشق رو از چشمایه عاشقم نمی خونی

اما احساس من حقیقت داره

امشب هم ازآسمون واسه من غم می باره

ستاره ها ساکت ترن این احساس برای توست

باز شب صدایی نیست هوا فقط هوای توست

باز چشمام دنبالت داره میگرده

باز وجودم تور رو میخواد

باز تشنه نگاهه زیباتم

باز خنده هات آه...

باز بغضم...جز سیاهی شب کسی با من نمیشینه

تو آرومی تو می دونی از من...

تو از دلتنگی های دلم آگاهی

 نگو نمی دونی  نگو که نمی خواهی...

 


 
 
دوستت دارم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

در کوره راه های تخیّل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت ُبرج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که برویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم
  ....

عاشقتم مهسام


 
 
چه کسی باور کرد؟
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

چه کسی باور کرد که دل سرد مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
با که گویم غم هجران تو را
هوس زلف پریشان تورا
عمر من در شرف پاییز ا ست
من چو یک شاخه خشک
آخرین برگ بر این شاخه تویی
من بدان امیدم
که بهاری دگر از راه رسد
آخرین برگ مرا
باد پاییز نبرد
آه….وزش باد چه خوف انگیز است
چه کسی باور کرد
اشک جاری شده از دیده من
چشمه اش آن نفس گرم توبود
طپش تند دلم
حاصل لمس تن نرم تو بود
چه کسی باور کرد
که من از عشق تو سرشار شدم
مانده بودم همه خواب
تا که با لمس تن گرم تو بیدار شدم
تو همه بود منی
تو در این کوره ره خلوت عمر
همه مقصود منی
چه کسی باورکرد
که تو معبود منی

**************

دلم واست تنگ شده مهسا واقعا سخته واسم واقعا ...


 
 
بی خوابی 1
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

کبوتر قلبم این روزها می خواهد
رها شود از قفس دل
و پر بگیرد تا " تو "
تا بر مژگانت دخیل ببندد
و در سایه داغ هرم نگاهت آرام بگیرد


 
 
عشق برای تو...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

تو می گویی مرا نمی دانی!

آخر چرا؟!!مگر از جنس عروسک هایت نیستم مهسا؟!

عشق را تو چه تعبیر میکنی ای آرزوی زیبای من؟!

تصور کن:
درختانی در مه فرو رفته را
با انتهایی ناپیدا
و با آبشاری که دعوتت می کند
تا برهنه شوی
خودت را میان امواجش پرت کنی
و بی اراده
با جریانش
راهی شوی
به سویی که ....
همه نا آشنائی است!
شاید سرت به سنگ بخورد
شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
شاید هم نشوی
شاید
شاید
و بسا شاید های دیگر
اما اگر زنده بمانی
چیزی بزرگ به دست آورده ای:
خاطره ای خوش
از یک ماجراجویی گیج کننده!
و تابلوی همین طبیعت است،
عشق:
با دعوتی که
انتهایش را نمی توان گمانه زد...

اما می شود ماند...می شود...


 
 
بهانه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

به نیمه های شب قسم!
که من بهانه جو شدم
به بند بند اسم تو
اسیر آرزو شدم !...
...
سرک کشیده خواهشی
به ناکجای خانه ام
پرنده های یاد تو
نشسته روی شانه ام!
...
نفس نفس ،سکوت من
به دست تو ترانه شد
تمام انتظار تو ...
به سوی من روانه شد!
...
به شاخه های سرو من
کبوتری نمی پرد ...
صدای خواهش تو را
نسیم شب نمی برد !
...
ستاره های بغض من
عروس ابر پاره شد
نگاه تو ،به دست من
اشاره ای دوباره شد!
...
به سوی نردبان تو
مسیر من نمی رسد ...
به التهاب واژه ها
هجوم گریه می رسد!
...
بخوان به نام زندگی
سروده های بی ریا
و دعوتت نمی کنم...
خودت بسادگی بیا!
...
که من خزان خانه را
پر از جوانه می کنم
برای خنده رو شدن...
تو را «بهانه» می کنم
...
...
  تقدیم به مهسای عزیزم دوستت دارم


 
 
ندیدی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

ندیدی چه مظلوم آمد دلم
به خانه ولی از دبستان تو

نزد سنگ را بر سر راه خود
به گنجشک آزاد و خندان تو

کف دست آورد و آنگه نگاه
به مشق شب و درس بی نان تو

کمی خنده کرد ، روی کرسی پرید
ز سرمای دی در زمستان تو

گهی دست ها را به هم می زد و
سپس لب گزیده به دندان تو

فرو رفت در فکر پرواز و باز
نشست چون کبوتر به ایوان تو


کمی آب نوشید و آهسته خواند
سرودی برای دوچشمان تو

دوباره تو را جستجو کرده بود
شب خاطرات گریزان تو

به خود عهد می کرد گل آورد
کمی از بهار فراوان تو

صدای قدم های پایش رسید
به آبی ترین رنگ دستان تو

نشست اسم او در صف خوب ها
کنار خطوط پریشان تو

ندیدی چه مظلوم آمد دلم
به خانه ولی از دبستان تو

من که واسم حالی نمونده مهسام آه...

 

 


 
 
نامه ات...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
 

نامه‌ات‌ که‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد.

  نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است....


 
 
باور...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 

نسیم دلکش کویت
مرا از عشق می راند

ولی تنها ترین شبنم
سرود عشق می خواند

من اما چشم هایم را
برای عشق می شویم

و با هر قطره ی اشکم
تو را در عشق می جویم

ولی افسوس که باور
نداری هر چه می گویم


 
 
من همیشه دلتنگتم...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

سلام مهربون...حرفه امشبم از دلتنگیه

دلتنگی که شاید سهم تو از اون کمتره...

اما سهمه دله من آه...چه بگم

خلاصه یک روز که نیست این قصه...

تصور کن دلی که فقط به یک شوق و یک امید میتپه

تصور کن چشمی که فقط یک تصویر رویایی داره

تصور کن دستی که گرمایه یک دست رو حس داره

تصور کن...دلتنگیه من که تو تصورت هم جا نمیگیره

مهسام دلتنگتم امروز آغاز رفتنت نیست دلتنگتم

دلتنگه لحظه ایی هستم که پیشم نیستی

من همیشه دلتنگتم...

مهسایه زیبایی هام و همه عشقم

تصور کن مردی که زنی رو دوست داره

تصور کن پشته اون همه دلتنگی خدا باز براش دلتنگی کنار گذاشته

آه...تصور کن...

تصور کن تو که تو تصورت هم دوست داشتنه من نمیگنجه

چشمات...آه و هزاران آه...

و دستای گرمت خدایا....

 


 
 
تولدت مبارک خانومی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 


هرسال وقتی ١۶ اردیبهشت میشد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک مهسای نازم

دوستت دارم


 
 
بیا...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
 

چشم هایم بی هیچ بهانه می خواهند ببارند
دروغ غم انگیز
که سیاهی
تمام وجودم را به بند کشیده است
کجایی؟

بیا بیا
راه را کوتاه کن
از کوچه ها بگذر
و به دیوارها اعتنایی نکن
درها را
پنجره ها را
باز کن
پرده ها را کنار بزن
و شتابان
خودت را به من برسان

و بی هیچ کلامی
از من
هر چه که می خواهی بخواه
تا که من جان نثار تو کنم


 
 
دسته منو بگیر...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

دسته منو بگیر...

حسه منو بفهم....

آشنایی با تو کار خدا بود

منو شب هایی که خاموشه

آوار لحظه ها بود

چرا از پلک شبه تنهاییم

میباره لحظه...

منو احساسی که از عشقه تو لبریزه

بارون و بوسه،بارون و بوسه

داره از موجه نگاهم می ریزه... دوستت دارم مهسای نازم

 


 
 
رنگ چشمت
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
 

رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام


رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام


صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام


هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام


رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست


رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت


رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار


رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب


رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت


رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی


رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام


رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!...

******************************

تقدیم به تو مهربونم مهسای نازم این ترانه رو با اشک برات نوشتم

خیلی دوستت دارم قشنگ ترین آرزوم


 
 
عشق تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦
 

عشق تو تویه وجودم، عشق تو گرمیه شبهام
مثله یک راز نگفته، شعله میکشه رو لبهام
عشق تو خون تو رگهام، حسه این چشمای گریون
تنه تو گرمیه آفتاب،تویه چله تابستون
لمسه تو زیباییه،یک شبه رویایه
حسه به تو رسیدن،معکوسه تنهاییه
دلگیرم از فاصله،بخند و آرومم کن
منو به جرم قلبم ،به رویا محکومم کن
نقشه تو زیباییه ،یک شبه آفتابیه
تو رو نفس کشیدن،انکار بی تابیه
مثله خورشید در برم،تنم رو شعله ور کن
رویایه هر شبم رو،با یک بوسه معتبر کن
تنه تو ادامه جاده خورشیده
چشم تو نور رو تنه لحظه هام پاشیده
تا تو با منی نگاهم خیسه یک رویاست
با تو موندنی شدن چقدر زیباست

*************************

کی این دوری تموم میشه...ناراحت


 
 
لحظه شماری
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

شب شهر تو هم تاریک و تار است؟
برای دیدنم بی تاب هستی؟
چو می اید ستاره بر لب بام
تو هم مانند من بی خواب هستی؟
دلت می لرزد از نامهربانی؟
صدایت هق هق تلخ جداییست؟
چو می خندی به روی ماه تابان
غمت اندازه ی بی همزبانیست؟
بهارت رنگ پاییز و سکوت است؟
چشمای تو نمی بارد چو بارن نم نم؟
چو از ره می رسی تا منزل خویش
نمی گویی به خود : پس کو حسینم؟!
صدای مرغ حق را می شناسی؟
شب و دریا و طوفان در دلت نیست؟
چو در بستر به سوی خواب ایی
هوای بوسه ی من در سرت نیست؟
نمی خواهی به آغوشم بگیری؟
نمی گیرد دلت هر دم بهانه؟
تو تا تنهای تنها می شوی باز
نمی خوانی به یاد من ترانه؟
چه گویم ؟ ای جدا افتاده از من
منم بی تاب و مست و بی قرارم
برای لحظه ای پیش تو بودن
تمام لحظه ها را می شمارم...

 

----------------------------------------

گله پاکم دارم ثانیه شماری میکنم تا باز ببینمت

تقدیم به تو که دوری ازت خیلی برام سخته مهسام


 
 
شبی تا بی نهایت
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

آرامش دهنده شب های بی قراری من ،
سایه رقص تو ، در سو سوی نور شمع های نیمه سوخته است
و کرشمه های عابد فریب تو ،
که بس زیبا و مُحرک است ، برای احساس خفته من
خنده های مکرر تو ،
دِرو می کند ، ایمانم را
اذان است ، همه در حال دعا و فقط من ،
منتظر غرق شدن در هیاهوی نفس های تو ....
تلالو برق چشمانت ، چشم را می نوازد
و دل را بشارت می دهد به تجربه ای از جنس رویا ...
هجوم نفس های تو ، بر باد می دهد تمام بود و نبود من را
و من را در آغوش تو به رقص در می آورد
ای آرامش دهنده شب های بی قراری ،
ما در آرامشیم و فقط نگاه
گوینده و شنونده بین من و توست
زمان فراموش می شود
شمع ها طاقت این همه گرما را ندارند ، ذوب می شوند
اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود
و همچنان ما در آغوش همیم
این شب تا ابد می ماند...

=======================

مهسام دوستت دارم

این هم واسه تو هستش


 
 
دیوانگی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

چند روزی است که من
باز دیوانه شدم
از غم دوری تو
شمع و پروانه شدم

باز سجاده ی من
رنگ چشمان تو شد
مهر و تسبیح دلم
مثل دستان تو شد

باز هم شب های من
بوی باران می دهد
بوی نمناک زمین
در بهاران می دهد

باز از این پنجره
شعر هایم می روند
گریه هایم می رسند
خنده هایم می روند

باز از روی درخت
مرغ عشقم می پرد
آتش عشقت مرا
تا کجاها می برد

باز قلبم می تپد
خسته حال و بی نفس
می زند فریاد که
خسته ام از این قفس

باز شمعی می شوم
تا بسوزم جان و تن
اشک هایم می چکد
بر دل و دامان من

من که رسوایت شدم
می نویسم بر درخت
می نویسم در هوا
یا به روی سنگ سخت

می نویسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزی می شود
باز دیوانه شدم

************************

مهسام دلم برات تنگ شده بخدا دوریت خیلی سخته واسمناراحت


 
 
نامه هایم به تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

می نویسم،
گذر ثانیه ها را،
از تو.
مینویسم،
سفر کودکیت را،
به خزان.
مینویسم،
سراین کوچۀ دور،
ایستادست کسی چشم به راه.
مینویسم،
روشنایی همه جا هست ولی،
روز من بی تو شب است.
مینویسم،
دل من تنگ شده،
باز آی از طرف جادۀ دور
تا سرازیر شود دست من از حاشیه در
به هم آغوشی تو.
مینویسم،
تو فراموش بکن،
بدیم را
و به یاد آر که من،
خوب هم بوده ام انگار
ولی،
بی بها بوده و کم.
مینویسم اما،
تو کجا میدانی؟!
مینویسم اما،
نامه هایم را تو،
از کجا میخوانی؟!


 
 
به تو می اندیشم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
 

به تو می اندیشم ...
به تو و صداقت گفتارت به تو و شجاعت بیانت
خاموش نشو نازنین...

من به تو می اندیشم...
به تو و فرسنگها فاصلهء میان من و تو..
به تو و شاید سالها انتظار میان من و تو..
تو را در آغوش ندارم اما گرمای درونت را با تمامی وجود حس میکنم
از من گریزان نشو نازنین...

به تو می اندیشم...
به تو و راه جاودانگی من
راه بس دراز است
پا برهنه از تمامی موانع میگذرم ،تمامی دردها را به جان میخرم، تا تو را دریابم ، تا جاودانه شوم.........تو را دریابم و جاودانه شوم
جاوید باش نازنین...

به تو می اندیشم...
به تو و چشمانت که هرگز توان در بر گرفتن تو را در من ندید، به چشمانی که هرگز شور دیدن تو را و تاب ماندن برای تو را در من ندید
بینا باش نازنین من ...

روز و شب ،خواب و بیدار، به تو می اندیشم...
و به دست هایت که روزی مرا با خود میبرد تا رویاهایم را ببینم
نازنین...
گلی قرمز در دستم انتظار لطافت دستان تو را میکشد و چشمانم انتظاردیدن خندهء لبهای تو را دارد...
قوی باش و بجنگ
پیروزی از آن ماست....جاودانگی از آن ماست
آری من به تو می اندیشم....
به صداقت کلامت که دوست داشتن را زمزمه کرد
و به شجاعت بیانت که آواز بودن را با صدایی بلند خواند

به تو می اندیشم و نیرویی که مرا باقی نگه داشت
قوای بودن و جاودانگی را زمزمه کن نازنین ...

وبدان که من همیشه و همه جا به تو می اندیشم و اندیشهء من تنها دارایی من است

لحظه دیدار شاید آنی دگر باشد
دوستت دارم نازنینم.......................

 

 

مهسام این تقدیم به تو دوستت دارم عشقم


 
 
همیشه دلم می خواس
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
 

همیشه دلم می خواس
بهم بگی دوسم داری
وقتیکه پیش منی
سر روی شونم بزاری
همیشه دلم می خواس
که بی قرار من باشی
اََََگرم زمستونم
تنها بهار من باشی
همیشه دلم می خواس
ناز نگامو بکشی
روی بوم آرزوت
عکس چشامو بکشی
همیشه دلم می خواس
غرق محبتم کنی
از عذاب بی کسی
منو راحتم کنی
همیشه دلم می خواس
اسم منو صدا کنی
هر کسی غیر منو
به عشق من رها کنی
همیشه دلم می خواس
با هم دیگه بریم سفر
دورشیم از این آدما
نمون از ما یه اثر
همیشه دلم می خواس
تو رویاهات جا بگیرم
یه جوری نگام کنی
که از نگاهت بمیرم
همیشه دلم می خواس
واسم ستاره بچینی
وقتی که تنها شدم
تنهائیهامو ببینی
همیشه دلم می خواس
برات عزیزترین باشم
میون این همه غم
پناه آخرین باشم

***********************************************

تقدیم به تو که خیلی دوستت دارم این روزا مهسام واقعا واسم تلخه...


 
 
لالایی*واسه عشقم،مهسام*(1)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
 

لا لا لا گله پونه
بخواب آروم که شب نمی مونه
ببین یارت واست لالایی میخونه
دوست دارم اونقدر که فقط خدا میدونه
لا لا لا گله لاله
بخواب آروم که چشمم داره میباره
بخواب آروم گله نازم،اشکام از شبه تاره
که شب هام فانوسه چشماتو کم داره
لالا لا گله پونه
بخواب آروم که بارونه
دله یارت پریشونه
تو خوابیدی غریبونه
لا لا لا گله خونم
بخواب عمرم بخواب جونم
همیشه با تو می مونم
تویی مهسام گله یکی یک دونم
لالا لا گله زیبام
بخواب آروم نگو تنهام
تا آخر رویات باهت میام
بخواب عشقم بخواب مهسام...

 

دوستت دارم مهسام خیلی زیاد


 
 
دلم هواتو کرده...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
 

نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده
هوایه قهر و آشتی و نگاتو کرده
دلم می خواد باز شب باشه باز من بشم باز تو باشی
باز حرفایه نا تمومه ما دوتا
باز انکار و بازم تمنا
نمیدونی که اینجا واسه من بی تو جهنمه
هنوز آخرین نگاهه خیست  تو ذهنمه
دلم می خواد دستای گرمت رو بگیرم
تو آغوشت گم بشم تا آروم بمیرم
از بوی تنت من مست بشم و تو تویه چشمام خیره بشی
باز دلهره باشه و باز بی تابی
نمی دوندی قلبه شکستم اینجا اسیره
نگفتی با خودت بری دلم میمیره
نمی دونم آسمون اونجا امروز چه رنگیه
آسمونه دله من که از روز سفر ابریه
شب که میشه اشک تو چشمام میشینه
اگه سو داره چشمام واسه اینه
لبخند زیبات رو یک بار دیگه ببینه

 

تقدیم به مهسای نازم

مهسام دلم واست تنگ شده عشقم ناراحت


 
 
دستان تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

با زورق دستان تو از هزارن طوفان می گذرم
آن لحظه خدا هم حیران است.


 
 
مهربانم شاد باش
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

مهربام مهربانم شاد باش
مثل یک کوه قوی و پاک باش
مهربانم سرو باش آزاد باش
چون قلندر رهرو و آگاه باش

مهربانم آرزوی من تویی
سرزمین و آنچه می کارم تویی
مهربانم ساز بی نازم تویی
روشنی و خاطر جانم تویی

مهربانم عاشق رویت منم
تا ابد دربدر کویت منم
مهربانم سیم گیتارت منم
مثل آهنگی و رقاصت منم

مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی
برگ در بادم تو رویای منی
مهربانم قدرت فکر منی
کافر شهرم تو ایمان منی

مهربانم شادیم از آن توست
در شب تار, روشنیم دستان توست
مهربانم زندگیم از بهر توست
من ز خود بیگانه ام بیگانگیم در راه توست

مهربانم شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
در میان شور مستانه مرا افسانه کرد
مهربانم گرمی دستت مرا سرمست کرد
سیرت پاکت مرا در بند کرد

مهربانم زندگیت بی عشق مباد
اشک ماتم در رخت پیدا مباد
مهربانم خاطرت غمگین مباد
مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد

 

تقدیم به مهسای مهربونم دوستت دارم عشقم


 
 
خدای من زیباست
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

دیوارهای خالی اتاقم را
 از تصویرهای خیالی او پر می کنم
 خدای من زیباست
 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
 که پشت هر گریه
 انعکاسش را
 روی سقف اتاق می بینم
 من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
 لای بقچه پیچ سجاده
 رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
 من در نهایت حیرت
حالا
 گاه گاهی که به هم خیره می شویم
 تشخیص خدا و بنده چه سخت است


 
 
عشق تو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

با عشق تو
بی نیازم
از هرچه که هست .
و با عشق تو
چاره سازم
هر آنچه که نیست .

 

تقدیم به مهسای عزیزم مهسام دوستت دارم


 
 
یکی شدن
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر تو را دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو و من
 و
من و تو بودیم
 
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
 " بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دوستت دارم مهسام بیا که دلم برات یه ذره شده


 
 
مستی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
 غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
 منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
 شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد
 من غمای کهنمو ور می دارم که توی میخونه ها جا بذارم
 می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی میاد توی رگ های تنم
 می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر می گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

*******************************

گلم این واسه حال و هوای این شب ها بود

دلم برات یه ذره شده

دوستت دارم خیلی زیاد

مهسام فکر نکنی میرم می خونه!!!یا که مست میشم!!!


 
 
قصه ی شهر سکوت
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
 کنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

 

مهسای نازم دلم برات تنگ شده


 
 
چند گویم من از این دوری ها
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

روزگاری با غم دوری تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم
با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه
بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت
من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برایت این نوا بنواختم
بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن
با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد
گوییا جز تو همه دنیا به دور انداختم

 

دوستت دارم مهسای نازم


 
 
مناجات عشق
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

بار الها...
تخم عشق را در دل جانان بکار
عاشقان را با خودت مأنوس ساز
درد دوری از دل دلدادگان بیرون بساز
عشق را سامان بده...
عشق را از نو بساز...

 


 
 
فرازی از دل تنگی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

مهسام تو ماله من میشی

بین این همه ستاره تو ماه من میشی

تویه این غروب ناباوری تو باورم میشی

تنهام و جز یادت نیست با من همدمم میشی

دلم گرفته از اینجا تو همسفرم میشی

تو این بازار خیانت تو یاورم میشی...

دوستت دارم مهسای پاکم

تقدیم به تو که بی تو هیچم

 


 
 
شبی به بلندای انتظار
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

بخوان به نام عشق
 از گفته ها
تنها کلام توست که می ماند .
 ازین پنجره
 شامگاه را پیشباز می کنم .
 می گفتی :
« لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید »
آغاز کن
که
شبی به بلندی انتظار یافته ام

 

تقدیم به مهسای مهربانم دوستت دارم


 
 
با تو ام
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

با تو ام!

آری تو!

تو که چشمانت مرا از خود بی خود میکند

با تو که خدا را میبینم وقتی کنارمی

تو که از دریا ها آمدی انگار

تو که پاک و بی ریایی

کنارم باش

تو برایم یاد زنده بودنی

تو خود سرور و عشقی

تو تنها و تنها عشق منی

با تو ام!

تو که غرورت برایم زیباست

گرفتن و گرمای دستات برایم رویاست

ای ناز ای عشق

با تو ام که خود خوب می دانی

با توام

نرو!

قلبم را به تو هدیه دادم

کجا می روی؟

یادت را از یاد دل تنگم جدا نکنی

مرا در دستانت بگیر و از این غربت دلتنگی نجاتم ده

تو که می دانی و می توانی

 


 
 
خلوت های نیمکت ها
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
 

شب و باد سرد

خلوت نیمکت ها بود

و سکوتی جاری

که هر از گاهی

میشکست با آهی

با بغض بی صدایی

افتادن آخرین برگ درخت

جلو پاهای خسته من

می دیدم

سکوت و تنهایی و غصه و غم

با چشمانی خیس

که می بارید از ماتم

از زمین خسته شدم

نگاهم را دوختم به آسمان بهت زده و کبود و انگار تنها مثل من

ستاره ها را دیدم

همه آنها را کنار هم چیدم

تا رسیدم به رنگه چشمایه نابه تو

بغضم گرفت

آسمان هم تنها بود

انگار دلش هوای ابری می خواست

کسی چیزی نمی فهمید

آسمان هم بغض داشت

بغضی که در بزرگی آسمان هم نمی گنجید

دست هایم آه...

باورش سخت بود

خلوت نیمکت ها

من بودم آنجا

با یادت تنها

نغمه سو سویه باد  بغضم را سنگین تر کرد...

دلم هوای تازه می خواست مهربانم

به دنبال دلت آمد

و چه هوای مبهمی

تازه پر از شب و اشک و غم و دل تنگ

تازه...

فهمیدم تو هم مثل خودمی

صدایی سکوت را شکست باز

صدایی جز ناله خودم نبود

و چند آه و چشمای خیسم

تنها من بودم و خیالت و آسمان پر از غم

و تو آن سو تر ها

با چشمانه نازت

می خوانی شرح دل و احساسم را

نمی دانی چه تلخ بود

بغضم که جانم را می فشرد

دنیایی از آه

من و خیالت تنها

خلوت نیمکت ها

وقتی که شب بود

و باد سردی می وزید

**********************

این را امروز به یاد دیشب برات نوشتم گلم

مهسایه نازم دوستت دارم


 
 
من عاشقم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

من عاشقم

ای نازنین ای خوب ای جاری در روح و تنم

یک واژه سراپا خواهشم

آن که به تو دل بست منم

افسون شدم در حرف تو

ساده تر از هر سادگی

محو نگاه تو شدم

حرف عشق است و دلدادگی

تو خود سبز شدنی

مثل صبح یک طلوع تازه ایی

شوقی،امیدی

مثل یک زندگی دوباره ایی

طلسم شب شده بودم

من سرد و بی مقصد سرگردان

خسته از تکرار، شکسته از آغاز

بیا کنارم باش دلم را مرنجان

سرد نشو

دست نکش از دست من

با پای من تو هم بیا

تنهام نزار ای نازنین، ای هست من

این قدر از رفتن نگو

با من به یک رنگی بمان

بشنو زمزمه عشق مرا

آخر چه میشود تو هم از ماندن بخوان

دوری از تو آزمون تلخی است

تا تو برگردی نگارم چشم به راه تو بمانم

تا سرود موسیقی جان برای روح پاک تو بخوانم

این زمان چه سر است

شب های غم من رفتنی نیست انگار

درک کن اشک مرا

این عشق این حس تو هموس مپندار

برگرد کنارم باش

این قلبم هدیه به تو در خودت نگه دار

این شعر از آن توست

تو هم به سوی من قدمی بردار

 

 


 
 
با تو بودن
نویسنده : گل پرپر - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
 

به لحظه لحظه هایه زیبایی قسم

که زیبا ترین لحظه من با تو بودن است

با هم باشیم دست در دست هم

من دستانت را میفشارم

و با هم راهی میشویم

بسوی خوشبختی

در زیر درختان سبز استراحت میکنیم

و باز براه میفتیم من که

از خستگی توان ندارم

زیبایی تو و آن تلاش

بی حد تو را میبینم

که گویا خوشبختی دارد مرا صدا میزند

آری این خوشبختی من است

با تو بودن

با تو رفتن

با تو در زیر درختان سبز آرامیدن

و با تو به پرواز در آمدن

چه زیباست برایم با تو بودن

ای عشقم

ای نازنینم

دوستت دارم


 
 
آنگاه که تو رفتی ...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

خیابان خیس
چشم من خیس
به رفتن به ماندن به بازگشت حتی به بودن دیگر امیدی نیست

لحظه رفتن نزدیک بود
هوای غروب و تلخی بغض در هم
تصویر زیبای تمام خوبی ها
آن لبخندت بود
و بین ما حس و سکوتی مبهم

همه آدم ها بی احساس بودن
دوست داشتم ابری بشم من هم ببارم
و دستای گرم تو
در زمستان به من شوقی داد حرارتی گویی در بهارم

و تو باید می رفتی
اصرار من برای یک لحظه و پاهای سنگین تو
تو هم نمی خواستی ولی ...
بغض من و تو، آه من و تو،و چهره غمگین تو

لحظه چه تند می رفت از حسادت
تو رفتی...
و با هر قدم تو فاصله بین ما جا خوش کرد
 عطر تن تو در ذهنم ناباورم می کرد
و چه سخت از جلو من گذشتی

 باز من ماندم و تنهاییم و کلی سایه
باد سردی می وزید
جلو چشم من برگی خشک که با ساز باد می رقصید
یاد چشمای تو،عطر چادرت تمام وجودم را به آتش می کشید

تو رفتی و دلم را با خودت بردی
خاطره ما همین جاست
من تو را می بینم با چشمای خیسم
زمین هم خیس بود
من تو را می بینم و خدا را آری پیداست


 
 
اشک
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

وقتی قطره ی اشکی
به ساحل چشمان تو می رسد
آهسته آهسته
در خود شکسته می شوم
و چینی نازک قلبم
می شکند
نفسم می ایستد
و مرگ مرا
احاطه می کند
مرگ را بر گریه تو می پسندم و
قایق جان خود را
در دریای مرگ به حرکت در می آورم
تا تو را
خندان ببینم
چه زیباست چنین مرگی
مرگ در رسیدن به هدف
یعنی خنداندن تو


 
 
دلت جایه عزیزترین هاست ...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

نازنینم هیچ میدونی دنیا اون جوری میشه که تو بخوای
اونجوری که تو نگاه کنی
اونجوری که صدا ها رو دوست داری
دنیا با چشمایه تو دیده میشه پس به دنیا زیبا نگاه کن
بدی ها رو فراموش کن
صبح زود از خواب بیدار شو
آروم آروم آفتاب از پشت کوه داره بیرون میاد
بوی زندگی میاد صبح شده
فکرش رو بکن چقدر از آدم ها هستند که تو رو دوست دارند
فکرشم نکن از آدم ها بی خیال
به گل زیبایه باغچه نگاه کن که برای تو باز میشه
به صدایه بلبل ها گوش کن که برای گوش های تو می خونن
به آسمان نگاه کن که برای تو آبی شده
خیلی ها برای تو هستند قدرشون رو بدون
یادت نره که قلب تو جایه اون کسایی هستش که دوسشون داری نه جایه غم و کینه
اگه غم و کینه تو دلت اومد پس جایی برایه اونایی که دوسشون داری نمی مونه
ادعایه دوست داشتنه کسی نباید داشته باشی
اگه تو دلت غم دنیا بزاری
دلت جایه عزیزترین هاست


 
 
خیالم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

خواست تو خیالم تو رو کنار بزارم
خوب اومدم خیال کردم تو رو کنار گذاشتم
اومدم بخوابم اومدی به خوابم
اومدم بخونم شدی ترانم
اومدم آرزو کنم شدی خواستم
گفتم خوب میرم سفر شدی همسفرم
گفتم بی خیال میشینم تو خونه شدی هم خونم
دیدم تو خیالم نمی تونم بی تو باشم
آخه تو رو تو قلبم گذاشتم
امید وارم روزی بدونی که چقدر دوستت دارم


 
 
چشمانت
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

ای که چشمانت به بزرگی دشتی بی پایان است که من در آن
خود را گم میکنم و در حرف ها و گفته های تو خود را به وجه دیگر میبابم
آنچنان که به باور خودم نیز نمی رسد ای که در زیبایی و دوست داشتن چیزی کم نداری
نمی دانم می توانم بگویم دوستت ندارم یا نه نه نه نه
حرف های توست که مرا از این غم اندوه تنهایی نجات می دهد و مرا از خود جدا میکند
بدان تنها دوست داشتن من است
که می توانم اینگونه تو را ستایش کنم


 
 
تو زیبا بنگر
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

دیشب خوابم نمی برد رفتم رو پشت بوم نشستم
شاید اولین باری بود که شب رو این قدر زیبا می دیدم
شاید زیبا نبود من زیبا دیدم ...
شهر کاملا ساکت بود بوی گل شب بو از باغچه همسایه می اومد
باد خنکی بدنم رو لمس می کرد
نگاهم به آسمان افتاد
شاید زیباترین آسمون زندگیم بود
صاف و آرام
انگار همه چیز باید آروم بود
ماه دیگه داشت تموم میشد تا ماه جدید بیاد
ستاره ها هم خوب پیدا نیودند
اما خیلی قشنگ بودن
صدایی سکوت رو صدا دار کرد
نگاهی به چشمم دوخته شد
پیامی به قلبم داده شد
««زیبا بنگر و زیبایی را دوست بدار»»
تازه متوجه شده بودم
که پشت بوم خونه ما پوشیده هستش و
توی اون گرمای باد خنکی هرگز نمی وزید
و باغچه همسایه ما خشکیده بود

 

گلم همیشه موفق باشی دوستت دارم مهسا


 
 
اسمتو چی بزارم؟؟؟
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 


می خواستم برای خودمون فقط بین خودمون اسمی برات انتخاب کنم
عزیزم چطوره نه تکراریه
گلم نه قشنگ نیست
نازنین این که حقیقت داره
خوشگل نه به من نمی آد اینجوری صدات کنم
آخه چی صدات کنم
عزیز بگم عزیز ترینی
گل بگم از همه گل ها قشنگ تری
نازنین بگم که ...
صدات می کنم بهانه زیبای زندگیم که شب های تار من رو روشن کردی همسفر خوبم تویه جاده زندگی
ای که جات توی قلبمه
ای همنوای من ای ساز قشنگم ای
بهترین ترانه ام چی صدات کنم
ای ...
و خودت بگو ساده صدات می زنم ای همه زندگیم
دوستت دارم


 
 
تو را دوست دارم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

تو را دوست دارم چون
در هر نفس جریان داری
تو را دوست دارم چون
نفس تو رنجیر افکارم را
پاره می کند
چون بوی تو
مشامم را نوازش میدهد
چون فریاد تو
موسیقی زیبائیست که
دلم را آرام می کند
چون نگاه تو
اوج زیبائیست


 
 
من و خاطره ها
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

یاد لحظه لحظه هایه بی تابی بخیر
انتظار هایه پر از هیجان و دلهره
نگاه هایه صادقانه
پر از لطف و محبت
چشمون ابری برای رفتن
با یه دنیا گلایه و درد
و غم دوری
با یه دنیا دلتنگی و شوق دیدار
با هزاران رویایه زیبا
با قشنگیه کنار هم بودن
پر از صدایه سکوت
و الان تو رفتی
و من ماندم و همه آنها جز تو
من ماندم و خاطره ها


 
 
بگو
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

همیشه به انتظار یه جمله کوتاه از تو بودم
جمله ای که من رو تا عاقبت غلام تو میکرد
جمله ای پر از حرف
که شاید از سر غرور به خودتت اجازه گفتن نمی دادی
حتی اگه سرتاپات همه وجودت رو این جمله بگیره اما من همیشه به انتظار گفتن هستم
که بگی و من بشنوم میدونم که این طوره
جمله ای از سر نیاز
از زیبا ترین احساس
جمله ای که بگی
دوستم داری
با تکرار
بسیار
بگو

 
 
کی برمیگردی؟؟؟
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

همیشه می خواستم به قولی اون ور قضیه رو ببینم
یعنی وقتی که من و تو با هم هستیم نه وقتی که دوریم
برای رفتنت جشن نمیگیرم چون خیلی غمگینم
عزا هم نمیگیرم که سودی نداره
چشم به راهت می مونم برگردی پیشم
ای امید من واسه بودن
نمی خوام شعار بدم نمی خوام یه حرف بزنم
فقط بدون دوری ازت برام خیلی سخته
تا اونجایی که می تونی غم ها رو جمع کن بازم کم میاد در برابر
غمی که من دارم از وقتی که تو رفتی
نمی دونم این روزا تویه جاده دنبال کدوم نگاه آشنا بگردم
با خاطره هات برقصم یا یاد لحظه رفتنت باشم
به یادت میافتم وقتی که فکرشم نمیکنی
یادت برام زنده میشه وقتی که خورشید طلوع میکنه آغاز دوباره
برای من برای تنهایی
باز هم دیدن رنگ یکنواخت رنج و غم دوری
کی برمیگردی
تا باز دستم رو بگیری
میخوام بهات باشم تا انتها
تا اونجایی که تا نداره


 
 
می خوام می خوام می خوام( نگو نه من نمی فهمم)
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

من می خوام که تا همیشه با تو باشم
باشه؟
می خوام تویه شبایه تلخ بی ستاره حضور سبز تو رو در کنارم داشته باشم
میشه؟
می خوام با تو باشم تا اونجا که هستی
هستی؟
می خوام با نگاهت تصویر زیبایه زندگی رو ببینم
نمیشه؟
می خوام که عاشق بمونم و تا نهایت دوستت بدارم
دارم؟
می خوام باهات زندگیم رو بسازم
ساختگیه؟
من از خدا فقط تو رو می خوام
زیاده؟


 
 
زندگی کن
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

از زندگی گفتی
از زندگی برات میگم
غم داره شادی هم باهاشه
اگه سخته بعدش راحتی
خوب و بد داره
زندگی یعنی اون چیزی که تو از دنیا میخوای
زندگی یعنی زیستن تویه لحظه لحظه وجود
زندگی یعنی هدف بودن
زندگی یعنی ساختن بهانه برایه زیستن
زندگی اون چیزیه که تو می سازی
تو هستی که می خواهی زندگی کنی
سیاهی یا سفیدی رو تو انتخاب میکنی
و همیشه به یاد داشته باش
زندگی در دست توست و
تو فرماندار
خوش زندگی کن هر چند ساده
عاشق باش
و عاشقانه زندگی کن
زندگی کن عاشقانه تا بسازی با زمانه


 
 
Walk with me in love
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

Walk with me in love
عاشقانه همراه من گام بردار
Talk to me
about what you cannot say to others
به من از آن بگو
که توان گفتنتش را به دیگری نداری
Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتی آنگاه که احساس حماقت میکنی
Cry with me
when you are most upset
بامن گریه کن
آنگاه که در اوج پریشانی هستی
Share with me
all the beautiful things in life
تمام زیباییهای زندگی را بامن شریک باش
Fight with me
against all the ugly things in life
در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن
Create with me
dreams to follow
با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها برویم
Have fun with me
in whatever we do
در شادی هرچه میکنم شریک باش
Work with me towards common goals
برای رسیدن به آرزوهامان
یاری ام کن
Dance with me
to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص
Walk with me throughout life
بیا درسراسر زندگی در کنار هم گام برداریم
Let us hug each other
at every step in our journey
...forever in love
بیا تا ابد در هرقدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم


 
 
مثل غروب
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 


وقتی نیستی مثل آفتاب دم دمای غروب که تابی به موندن و رفتن نداره
منم بی تابم
مثل ابری که نمی باره منم نایی به گریه ندارم
مثل زمین خشک به انتظار قطره آب منم به انتظار ذره محبتم
وقتی نیستی پنجره بهانه برای وا شدن نداره
انگاری رو پنجره پرده سیاهی کشیدند چقدر دنیا تاره
بادی که برگ هایه تو کوچه خلوت رو جارو میکنه
و صدایی که سکوت رو میشکونه
و نگاه من که دنبال تو می گرده
وقتی نیستی ساده بگم خیلی سخته
وقتی نیستی همچو دریا پریشونم
غمی تو دل دارم و دلگیرم
مثل غروب


 
 
زیباترینی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

به یاد شبایه مهتابی
چقدر قشنگ بود
تو کنارم بودی و ماه حسودی میکرد
و سکوتی که شب رو در خودش فرو برده بود
و آهی که تمام وجودم رو گرفته بود
و چشمان همیشه قشنگ تو که منو محو خودش کرده بود
و لبخند های زیبات که زیبا ترت می کرد تمام اون بدی ها رو ازم می گرفت
شاید بگن اغراقه اما واسه من واقعیته
که تو زیباترینی
بیا و باز دست سردم رو بگیر
چرا اون ور حوض نشستی
باز تلنگر یه احساس
منو رو بیدار میکرد
پاشو اون دیگه نیست


 
 
دیر بود...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

ندیدی اشکام رو
وقتی رفتی چطور به چشمانم امان دیدن نمی داد
نشنیدی بوی گل سرخی که برات آوردم
وقتی تو باغ بودی
نمی گفتی حرفات رو با من
وقتی چشمات میگفتند
نشیدی دوستت دارم
وقتی سنگ شدی و رفتی
نمی دونستی از قلبم
وقتی برات بی قراری می کرد
وقتی که به عشق تو می زد
حس نکردی دستام رو وقتی تویه دستات بود
نبوسیدی لبهام رو وقتی رویه لبهات بود
ندیدی برق چشمام رو وقتی تو رو می دیدم
ندیدی دلم رو چطور شکوندی وقتی رفتی
نمی دونستم که...

وقتی فهمیدم که دیر بود


 
 
آه
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

گل های باغچه پژمرده
و باز نقش غروب در چشمان ابری من بسته
و صدایه تار غمگین همسایه
و سکوت شاپرک ها
و آهی که از شکسته دلی برمی خیزد
و نگاهی که به راه دوخته
و دلی پر از شوق دیدار
و دستانی پر از نیاز یار
و باز آهی که از شکسته دلی بر می خیزد
و ناله تلخی که در تاریکی شب می میرد
و باز ترانه غمگینی که همسایه می خواند
و صدایی که از دوری می نالد
و عاشقی که از سفر گله دارد
و آه
خدایا
چرا آنی که دوست داشتم
این گونه خالی گذاشت دستانم
و ...


 
 
عاشق عشق شد
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

غنچه ای وا شد
چه زیبا چه ساده
پروانه ها اومدن به مهمانی
گل قشنگ باغ به خودش می بالید
شاپرک ها از عشق براش گفتند
از عشق می خندید
آخر عشق را شنید
از شمع برایش گفتند
عاشق عشق شد
آروم شد
بی چاره نمی دوست که عمرش کوتاهه
عاشق شد
تا اومد از عشق بفهمه
آفتاب غروب کرد
عمر کوتاهش تموم شد
مثل دل من
تازه از عشق فهمید
عمر من تو بودی
که تو غروب رفتی
و روح دل من مرد
هر چند جسمی پا بر جاست


 
 
قلبم رو سوزوندی
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

رفتی تو از اینجا تو ای عزیز
ولی یادت هنوز اینجاست
شاید که یه رویاست
روحم هم هنوز رنجور و خسته
انگار همه اش تو رو می خواد
ای وای بر این دل
بخته منم شاید همین بود
باشم تنها و بی پناه
تو زندان بی گناه
سهم منم از تو همین بود
شدم عاشق ولی تنهام
آه قلبم رو سوزوندی
نامم رو نخوندی و رفتی با دیگری موندی
من رو از خودت روندی یادت رفت همه حرفات
همه قسه هات و همه قول و قرارات
حس می کنم یه روز دوباره
بیاد دستت تویه دستام
لبات رویه لبام
ای آسمون اون رنگ آبی
نمی کنه من رو خوشحال
درد هام شده انبار
شاید که این عشق تو هم بود
عذاب من تو این دنیا
تنها و بی پروا
این برای من یک معماست
چرا تنها تو رو می خوام


 
 
برگرد پیشم
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

نمی بینی چطور بی تابم
نیستی ببینی
نمی بینی چطور دارم اشک می ریزم
نیستی پاکش کنی
آخه اگه بودی اشکی نبود که یادته؟
آه که چه دلگیرم از دنیا
گفته بودی فرق داری با آدما
نیستی مثل اونا بی وفا
میمونی تا همیشه
منم با انتظارت می مونم
مثل همه اونایی که منتظرن
مثل پرنده تو قفس واسه پرواز
مثل یه ترانه واسه آواز
مثل گل ها واسه بهار
مثل من واسه دیدار
آره آغاز ترانه ایی تو
آره بهترین بهانه ایی تو
واسه پرواز
بازم دارم واست ترانه میگم
می خوام ازت برگردی پیشم
تا بدی سفرکنه
تا شبه سیاه سحر کنه
تا طلوع خورشید رو ببینم
تا اونی که به عشق من و تو خندید بگم برگشتی پیشم
تا بدونند بی وفا نبودی
دلت پیش دلم بود اگه ازم دور بودی


 
 
می روی...
نویسنده : گل پرپر - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

نازنینم اگر می روی برو
به خدا می سپارمت
می روی ...
دل من را با خود ببر
به یادگار
نشکن این دل پاک و ساده
به یاد داشته باش وجود تنهایه مرا
و نشکن عهد ناشکستنی
و از یاد نبرد چشمان منتظر من
و تلخی سکوت جاده
از یاد نبر که از یاد نمی برمت
و همیشه در یادمی
در وجودمی
می روی
ولی با خود نبر خاطراتت را که من با آنها خوشم
می روی ...
و حرفهای زیبایت را از یاد نبر
و بوی گل های شب بو
می روی ولی باران را با خود نبر
بوی طراوت گل های باغچه را با خود نبر
بهار هستی را پاییز نکن
ترانه هایم را غمگین نکن
چشمان را به در نگذار
و نفسم را آه نکن
می روی ...!به یادم باش
می روی ...!برگرد